Friday، February 24، 2012

خواب و بیداری

یه چند روزی هست که به خاطر اینکه سیم کارتم رو عوض کردم سیم کارت قبلی‌ام رو انداختم رو یه گوشی خیلی قدیمی از این سونی اریکسون های 750. بعد اینهم از اونهاست که وقتی شارژش تموم میشه یه آلارم خیلی بلندی داره برای باتری. 
بعد حالا امشب انگار این باتری‌اش داشته تموم میشده و کل شب رو داشته همین آلارم وحشتناک باتری لوش رو پخش میکرده, بعد اما این شده بود موسیقی متن خوابی وحشتناک عالی که خودم وقتی که صبح بیدار شدم تا مدت‌ها در کف رویاش مونده بودم.
نمیدونم دقیقا از کی شروع شده بود خواب؛ اما همزمان من خواب میدیدم که مردم و گوشی‌ام داره زنگ میخوره و هر بار که زنگی میخورد اسم یکی رو، رو گوشی میدیدم و خودم رو تخت که چون مرده‌ام دیگه توان پاسخ دادن ندارم. جالبش این بود که من امروز یه قرار با استادها برای ریپورت داشتم که خوب نتایج خوبی ندارم و ددلاین اش هم نزدیک و بابت مردنم خوشحال بودم و در واقع تو خواب راضی بودم که خب من که دیگه مردم پس لازم نیست دیگه کاری بکنم. خواب اما خیلی واضح و در واقع بر اساس همین کارهای هفتگی‌ام بود. یکی از این زنگ‌ها رو مثلا میدیدم که دوستی که دیروزش سوال لاتک داشت و ناراحت بودم که دیگه کاش دیروز یه خورده بیشتر وقت میگذاشتیم که دیگه مشکلش کامل حل میشد، جالبه هر کدوم از این زنگ‌ها کلی استرس و ناراحتی عذاب وجدان ایجاد میکرد اما یه لحظه که یادم میافتاد که بابا دیگه من مردم دوباره کاملا آسوده میشدم. زنگ بعدی هم از یکی دیگه بود برای سوال برنامه نویسی که این هفته درگیرش بودم و در بین همه اینها هم شماره‌های ناشناس هم میافتاد که خب تصور میکردم که خب اینها هم از ایران هستند و حتما مامانمه و دوباره کلی استرس که چرا دیگه ول نمیکنه، انگار یه جور دعوا با خودم که بابا قطع کنید من که مردم و جواب نمیدم حالا بالاخره یکی پیدا میشه میاد بهتون میگه دیگه. چون همیشه یه بحت من با خونه اینه که همیشه میگم وقتی یه بار زنگ میزنید و جواب ندادم دیگه نزنید حالا خودم میام بالاخره میس‌کال رو که دیدم خودم زنگ میزنم. چون مثلا اینجور موقع‌ها شده که گوشی‌ام حتی یه ساعت همراه نبوده و برگشتم دیدم یهو 10 تا میس کال افتاده و کلی نکران موندند. تو خواب هم همش به خاطر این عصبانی بودم که بالاخره من مردم و اینها آخرش یاد نگرفتند، یعنی همین با کلی استرس و عذاب البته همراه بود.
اما یکی از عالی‌ترین این زنگ‌ها از یکی از دوستان بود که معمولا قرار چایی چیزی عصری میگذاریم که بریم بخوریم. این دوستم از من کوچکتره و اخیرا یه مشکلی پیش اومده بود که باهاش در این زمینه صحبت کرده بودیم هفته قبل. بعد اسم این که تو خواب دیدم افتاد رو گوشی، عذاب وجدان گرفته بودم که این از من کوچکتر بود کاش یه خورده بیشتر باهاش صحبت میکردم و بیشتر "نصیحت" اش میکردم :) بعد همش یه حسی مثلا "بزرگترانه" و "پیردانا" پیدا کرده بودم که کاش میشد برمیگشتم تجربیاتم رو در اختیارش میکذاشتم :) 
واقعا خواب خیلی عجیبی بود. البته نوع این شکل خوابها که رویدادهای محیطی و بیرونی قسمتی از خواب باشند شاید خیلی پیش بیاد اما این یکی خیلی واقعا برام جالب بود. یعنی برای خودم هم بعد از بیدار شدن خوشایند بود اون احساس آسودگی و سرخوشی ناشی از اینکه مرده بودم و همه این دغدغه های ذهنی ام با یه لحظه فکر کردن به این که من مردم و دیگه کاری از دست ام ساخته نیست، پیدا میکردم و دوباره میخوابیدم. 
کاش دنیای مرگ واقعی هم به همین زیبایی و آسودگی باشد،

Thursday، February 02، 2012

بصیرت افزایی و ماکتی مقوایی که در شهر گردانده میشود

امروز ۱۲ بهمن ۹۰ تصاویری از برگزاری مراسمی نمادین توسط خبرگزاری های داخلی منتشر شد که در آن ماکتی مقوایی در ابعادی بزرگ از امام خمینی ساخته شده بود و همانند عروسک کل جریان ۱۲ بهمن از ورود امام به فرودگاه مهرآباد و رفتن به مدرسه رفاه و سخنرانی با آن بازسازی شده بود. از همان لحظه های اول مخابره تصاویر این نمایش مضحک به سرعت در وب فارسی پیچید و میشد پیش بینی کرد که چه فضایی در انتظار آن خواهد بود. به سرعت این تصاویر به کل فضای مجازی رو گرفت به صورتی که در بسیاری لحظات خود خبرگزاری مهر بارها از دسترس خارج شد و در برخی موارد نیز برخی از این تصاویر حذف شد. خبر با همان سرعت به رسانه های خارج زبان نیز میرسد.



اما نکته مهمش برای من همین رژه و برگزاری جلسه هزاران نفر افراد بالای نظامی، مسولین رده بالای مملکتی و مردم عادی با این ماکت مقوایی است در حالی که یک نفر از این خیل اعتراضی به این مسغره بازی و این نمایش نکرده است. در حالی که قطعا بسیاری از افراد حاضر احتمالا کل مراسم را در دل خود به این شوی لوث و مضحک خندیده یا از آن رنجیده‌اند. این داستان جامعه‌ای است که انتقاد در آن جرم شده و هر قلم و زبانی که جز به ستایش و مدح برآید خاموش شده. همه از مردم عادی تا مسولین درجه بالای مملکتی بایستی روزانه در شوی بصیرت مدیحه سرایی کنند تا متهم به فتنه، انحراف، و چه و چه نشوند.


این ماجرا برای من یاد آور همان داستان پادشاه لخت کودکی است که همه تماشاگران با اینکه لختی پادشاه برایشان مثل روز روشن بود کسی برای اینکه متهم به بی‌بصیرتی نشود اعتراض نکرده بود تا پادشاه لخت در شهر گردانده شود. ماکت مقوایی امروز هم نتیجه همان خفه کردن هر نوع صدا و انتقاد هست. امروز نیر فضای مجازی است که به خاطر نداشتن محدودیت‌های دنیای واقعی لختی و مضحک بودن این نمایش را عیان کرده. تاوان آنهمه آدمی که امروز جرات نکرده‌اند به این ماکت مقوا اعتراض کنند و تن به این عروسک گردانی لوث و چیپ داده‌اند.
یاد معرکه دوسال پیش برای ماجرای کذایی پاره کردن عکس امام  به خیر.

Tuesday، January 31، 2012

صندلی هایی ارزشمندتر از جان آدمیزاد

دیروز یکشنبه یه بازی بین تراکتورسازی و استقلال برگزار شده. همه با جو غیر عادی و حساسیت بالای بازی‌‌های تراکتور رو در جریان هستند، تصاویری که نود از قبل بازی نشون میده تماشاگرانی است که با هزاران جنگ اعصاب و مشکلات بلیط و نبود راه ورودی مناسب بالاخره زیر برف خودشون رو رسوندند به ورزشگاه. بازی سه اشتباه فاحش داوری داشته (یک پنالتی، یک کارت قرمز اشتباه به نفع استقلال و یک پنالتی نگرفته شده باز به نفع استقلال). بارها این اشتباهات در اسکوبرد ورزشگاه نمایش داده شده تا کاملا تماشاگر را شیر فهم کند که داور سه اشتباه مسلم داشته. تماشاگران بدون جای مشخص، انتظامات ورزشگاه نامناسب و بدون دوربین‌های نظارتی برای تماشاگران خاطی  و هزاران مشکل دیگری که معلوم هست چه جوی از ورزشگاه میسازد. 

تعدادی از تماشاگران عصبانی که هیچ سیستم نظارتی را نمیبینند شروع به کندن و پرتاب صندلی‌ها و پرتاب یخ و برف کرده اند. در ورزشگاه باشید میدانید که چه قدر چنین کاری برای خود تماشاگران خطرناک هست. این تصاویر هم مکرر از نود نمایش داده میشود و بارها از مسولین مربوطه سوال میشود که چه تعداد صندلی خراب شده. من برایم روشن نیست اینکه ۵۰۰۰ تا خراب شده یا پانصد هزارتا. چه فرقی میکند؟ یه بار کسی از آسیب های احتمالی برای تماشاگران سوال نشده. این وسط همه وکیل مدافع صندلی‌ها شده‌اند. نمیدانم از کی جان آدمیزاد اینقدر کم ارزش شده؟ اینکه چنین کاری شده اشتباه هست و چه یک صندلی و ده تا فرقی میکند مگر؟ کاری اشتباه هست که البته باید دید اصلا چرا امکان چنین کاری فراهم بوده و با هزار عامل مسبب‌اش باید بررسی کرد. اما این تاکید بر روی تعداد صندلی‌ها که خراب شده‌اند بدون اینکه یه بار بپرسیم ببینیم کسی از بین تماشاگرها زخمی شده و یا نه (فقط ۶ دقیقه در یک آیتم نمایش پرتاب صندلی است). از کی صندلی ارزشمندتر از آدمی شده که این صندلی برایش ساخته شده؟ من شمردم تعداد صندلی های کنده شده ۵۴۳۱ تا بوده لطفا کسی هم بشمرد ببینید کسی زخمی شده یا نه.

Monday، January 30، 2012

اجلاس جهانی جوانان و بیداری اسلامی - نسخه ایرانی


امروز یکشنبه ۹ بهمن در ایران کنفرانسی به نام بیداری اسلامی تشکیل شده که به گفته سازمان دهندگانش شرکت کنندگانی از ۷۲ کشور در آن حضور دارند. برای من خود چنین کنفرانس بسیار جالب و سخنرانانی چون احمدی نژاد در این کنفرانس البته منافقانه به نظر میرسه. این که مهمانان این کنفرانس واقعا چه کسانی بودند و پشت کدام کوه زندگی میکردند که اخبار ایران در این سه سال به گوششون نرسیده و توانسته اند بنشینند و به سخنرانی جناب احمدی نژاد گوش دهند. 
تنها کشور مسلمانی که همچنان از کشتار وحشیانه دولت اسد بی وقفه و بدون کمترین انتقادی حمایت میکند، فقط بدنبال لوث کردن هر نوع حرکت آزادی خواهی در هر کجای دنیاست. برای همین حمایت کج دار و مریزش از مردم مظلوم بحرین هم به جای آنکه کمکی برایشان باشد بیشتر بدنامی شان میشود چنین حمایتی. ایران عبارت بهار عربی را بیداری اسلامی میخواند، تا بتواند ریاکارانه هر حرکت آزادی خواهانه ای را که موافق اش نبود را غیر اسلامی بخواند. در حالی که همه این حرکت ها چه در مصر، لیبی، تونس، سوریه و یا بحرین حرکت‌هایی علیه استبداد هستند و شرکت کنندگانش اکثریت مردم اعم از مسلمان و غیر مسلمان. 
اما این کنفرانس برای من یاد آور اولین روزهای بعد از فراخوان مردم لیبی برای اعتراضات بود که قذافی نیز خودش را انقلابی خوانده بود و قول داده بود که خودش بعنوان نقر اول در این اعتراضات شرکت کند:) البته که قذافی به اندازه احمدی نژاد ما خوش شانس نبود که بتواند زنده بماند و کنفرانس بیداری ارایه دهد. کسی چه میداند احتمالا هم قذافی کنفرانس اش را بیداری عربی منهای لیبی میخواند!
اما به نظر من نکته اصلی و پیام اصلی این کنفرانی در واقع همان بند پایانی سخنرانی احمدی نژاد بود که گفت به سران کشورهای منطقه توصیه کرده که این حرکت ها علیه خودمان هستند و «در واقع امروز با کمک شما میخواهند سوریه را بزنند فردا نوبت خودتان هست». در واقع در کنفرانسی که قرار است برای حمایت از انقلابیون باشد و مردم تحت ستم چنین رژیم های دیکتاتوری احمدی نژاد آمال دل خود را بازگو میکند و به دیکتاتورهای منطقه پیام میدهد که بیاید پشت هم را در این انقلاب های مردمی نگه داریم و گرنه همه مان رفتنی هستیم.
حالا آنهایی که این کنفرانس را شرکت کرده اند با خیال راحت میتوانند برگردند خانه، اگر قرار باشد ایران در این غایله طرف کسی رابگیرد این الزاما طرف مردم و انقلاب نیست!

Sunday، January 29، 2012

International Conference on Islamic Awakening (Iranian version)


Today 29th of February, there was an International conference on “Islamic awakening” (Iranian term for “Arab spring”). Actually this name is so smart to hide the hypocrisy and double standard supports of some of these movements when they are with us. By calling it "Muslim awakening", one can easily support some of these uprisings and call others not.Islamic or by US , Israel , west, or by evils even and so on! 
To me this is so ironic which such a conference should be held in Iran. Country which all these new type of rising against tyranny is started but brutally responded by government like any other uprising in region and this crack down is still continuing and only muslim country which is backing Bashar Al-Asad in butchering its own people. 
Ahmadinejad was lucky enough to survive storms of protests against him and now hosts an conference in Tehran, this reminds me the colonel Qaddafi in its early days after calling for protest in Libya which he was actually telling that he is also going to participate and he, himself is a revolutionist :) who knows if he was alive now probably he was also preparing another conference to rejoice in "awakening"s. 
But the main point of the conference, i think is hidden on the last part of Ahmadinejad's speech in conference which he addresses the region leaders (instead of people) and says that these movements are against all of us, “now they [the west, Israel and US] are trying to attack Syria with other Arab country’s help and tomorrow is your turn”
In a conference which is going to be a conference for supporting the revolutionist and people under such a unsupported and self-selected regimes, he directly backing the dictators and calling them to support each other against people and people's wish.
I don't know about the background or any important figures in such a conference but if any, probably now they can understand that if Iran is going to support one side in these battles it is not the people sides necessarily!

Tuesday، December 27، 2011

شهید سید علی حبیبی موسوی

این پست دوسال پیش همین جا درباره شهادت سید علی موسوی است. خواهرزاده میرحسین که در ظهر روز عاشورا با شلیک گلوله از درون یک پاترول از فاصله نزدیک به شهادت رسید. اطلاعات بیشتر اینجا و اینجا


Monday، December 12، 2011

تیرکمان‌های دستاویز

دیروز، 10 دسامبر* در اعتراضات مردم روستای نبی صالح در فلسطین سربازان اسراییلی یک کودک فلسطینی رو با شلیک گاز اشک آور به سرش از فاصله نزدیک کشته‌اند. مثل همیشه هم پاسخ رسمی این است که "حادثه تحت بررسی است،"(اما به هر حال ما بیگناهیم). 
اما پاسخ سخنگوی ای دی اف  (نیروی دفاعی اسراییل) در توییتر این تصویر هست:

ترجمه: این کاری بوده که داشته میکرده (تصویر تیرکمان).
یک کاپیتان دیگر اسراییل هم در توییتر خودش از این پرسیده که تحجب میکنه چرا در حالی که در بیمارستان اسراییل این پسر تحت درمان بوده هنوز با خودش داشته.

در واقع ایشون آلت قتل رو سلاح پرتاب گاز اشک آور سرباز کاملا مسلح اسراییلی که در یک روستای خارج از اسراییل از فاصله نزدیک به یک پسر بچه شلیک شده نمیبینه، ایشان دنبال چرایی تیرکمانی همراه بچه در بیمارستان (با تاکید) "اسراییلی" است. سرنوشت‌اش هم منطقا برایش سوال نداشته، قاعدتا.
فکر کنم همین مقدمه کافی است. صحبت از مرزهای وقاحت یا بیشرفی نیست. از فاصله نزدیک به  سر یه بچه فلسطینی شلیک شده، ماجرا روشن هست اما باید به چیزی چنگ زد، اینجا این ریسمان تصویر تیرکمان هست. ممکن بود این نباشد جیب های این بچه را میگشتیم، احتمالا یه تکه سنگ پیدا میکردیم. شرم آور هست. ممکن است این ریسمان سطل آشغال‌های پایتخت باشد. از گرفتن جان آدمیزاد بیپرسید نماینده سطل آشغال‌های سوخته پایتخت یا شیشه‌های شکسته بانک میشویم. 
اینجا نوعی از کوری تعمدی است. میداند که دلیلی که میاورد "چرت" است اما به هر دلیل بایستی جواب داد، این جواب هم قطعا اعتراف به اشتباه نیست، ما همیشه بایستی برحق و بیگناه باشیم، این فرض قضیه است. حتی اگر بچه را به خاطر دودیدن پشت یه جیپ نظامی هدف قرار بدیم، یا از روی مادری با کامیون روز عاشورا رد شویم، یا مردم معارض رو با گلوله هدف قرار دهیم تا از ترس سر خانه هایشان برگردند. دلیل را بعدا دنبالش میگردیم. هدف ما چیز دیگری است و در این راه هیچ چیز دیگری حتی اگر جان انسان باشد، ارزشی ندارد. این به نظرم بی تعارف ترین شکل بیان اش شاید باشد.
گزارشگر از بشار اسد بعد از کشتن چهار هزار نفر میپرسد احساس گناه میکنی؟ لبخند میزند که از مردمش دفاع کرده. این جمله ای است که بایستی جلوی خبرنگار گفت. حقیقت شاید این باشد که راه دیگری برایم نمانده. اگر نکشم قدرت از دستم میرود، و مبارک و قذافی آینده من. تا آخرین گلوله میایستم، این تنها راهی است که برایم مانده. اما این را نمیشود جلوی دوربین‌ها گفت.
آیا «ندانستن» هنوز هم توجیه قابل‌قبولی است؟ این را آرمان پرسیده. من فکر میکنم مسله ندانستن نیست.
قسمت اول نوشته و تصاویر از اینجا
*بیربط : 10 دسامبر روز جهانی حقوق بشر هم بود انگار

Tuesday، December 06، 2011

زیارت به سمت تهران

ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار
برخیز چه پیشامده این بار علمدار
گیریم که دست و علم و مشک بیفتد
برخیز فدای سرت انگار نه انگار
(فاضل نظری)

انگار هر سال این داغ تازه تز خواهد شد. دو سال هم گذشت، شاید دیگر آسفالت‌های خیابان‌های تهران رنگ خون‌های عاشورا را نداشته باشند، اما ننگی که بر پیکره قاتلان عاشورا ماند پایدار میماند، عاشورا انگار که روز داغ ظلم‌های بی تاریخ باشد و آزادگانی جاودانه تاریخ. ماندند کودکانی که با نگاه معصومشان همچنان تلنگری باشند بر خفته‌های سنگین ما و چشمانی زینب وار که کابوس استبداد باشد.    
برای ما سمت کربلا و تهران و مکه یکی است، زیارت سیدالشهدا که میخوانیم. به کربلا که رو کنی، همان مسیر تهران است، چه فرقی میکند؟ دعا کنیم برای خودمان، آزادی و آزادگی را برای خودمان بخواهیم و شهامت.
ظالمان که مهمانان موقت صفحات تاریخ‌اند، برای ریشه‌کنی اساس ظلم و کاخ دروغ دعا کنیم.



Thursday، December 01، 2011

دیوارهای سفارت و آبروهای یک ملت


همه کسانی که دیروز به اونجا رفتند و از قبل خبر آن را منتشر کرده‌اند و بعد از آن دفاع کرده‌اند، قاطعانه خود را (۱ ۲ ۳) عضو بسیج میدانند، نهادهایی هم که از این اقدام استقبال کرده اند، یعنی بسیج دانشجویی، نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها، ... خود را در عضو مجموعه بزرگتر بسیج میدانند. چرا نبایستی همه اعتبار خبری چنین اقدامی را نیز دریافت کنند؟

Friday، November 25، 2011

گوسفند و تکنولوژی

من یه دوستی اینجا دارم که اینا رو سنسور های وایرلس برای ثبت سیگنال های حیاتی و اینجور چیزا کار میکنند، البته خوب برا آدم. یعنی ادما یه سنسور کوچیک بچسبونند رو سینه شون و بعد سنسوره این سیگنال ها رو ثبت میکنه و میفرسته به پزشک. 
حالا اما هفته پیش انگار یه مشتری هم براشون از دامپزشکی پیدا شده و قراره همین ها رو رو گوسفندها بچسبونند و تست بگیرند. حالا کلا جدای از تصور کمیک گوسفند با این دم و دستگاه ها و سنسورها که به خودی خود فان هست، اما طنز اصلی اتفاقاتی است که در حواشی این تست ها انگار اتفاق میافتد. 
حالا این یه عکسی از یکی از این گوسفندهای زبون بسته است که این کابل و اینا بهش وصل شده. یعنی به شخصه بعد از دیدن این عکس تا یه ساعت مثل دیونه ها دارم به معصومیت این گوسفنده با این گردن کج کردنش میخندم.
  

البته حالا این سوای اتفاقاتی است که انگار در حین این تست ها اتفاق افتاده. مثلا یه روزش هم که تست تو فضای باز بوده حالا اینا بدو گوسفندا بدو. یه بارش هم انگار یکی از این خانوم‌های گوسفنده برداشته کابله رو خورده، حالا اینا هی گشتند دنبال کابل که دیدند انگار یه گوشه دیگه کابله رو بعد از خوردن تف کرده یه گوشه.
حالا البته بهانه این پسته همین تصویره بود که گفتم بگذارم اینجا.